تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهوونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی
تو امید انتظاری تو دلای ناامید
مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید
چه غریبونه گذشتند جمعه های سوت و کور
هنوزم اما نرسیدی ای تجلی ظهور
با تو ام، با تو که گفتی، تکیه گاه عاشقایی
میدونم یه دنیا نوری، ساده ای، بی انتهایی
مث لالایی بارون، تو کویر بی صدایی
تو خود عشقی، میدونم، ناجی فاصله هایی
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهوونه یه هر عاشق باسه زنده بودنی
تو امید انتظاری تو دلای ناامید
مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید
عمریه دلم گرفته گله دارم از جدایی
غایب همیشه حاضر تو کجایی، تو کجایی
تو کجایی، تو کجایی
+ نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1384ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط پوریا
|
تا گرم آغوشت شدم چه زود فراموشت شدم
تقصیر تو نبود خودم باری روی دوشت شدم
کاشکی دلت بهم می گفت نقشه ی قلبم رو داره
هر کی زد و رفت و شکست یه روز یه جا کم میاره
موندن و سوختن و ساختن همه یادگاره عشق
انتقام از تو گرفتن کار من نیست کار عشق
+ نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1384ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط پوریا
|
اومد که فریاد بزن اما دیگه نایی نداشت
خواست بمون پیشش ولی تو قلب اون جایی نداشت
آی دختر ای بی وفا آی تو که تنهام می ذاری
تو قاب عکست جای من عکس کی رو می خوای بذاری
برو برو که مثل تو زیاد تو دنیا واسم
برو برو ولی بدون که تا ابد جایی نداری تو دلم
زدم به سیم آخرو گفتم ولش کن بی خیال
اون واسه من یار نمیشه بی خیال این عشق محال
گفتم تو مرام ما منت کشی نیست با مرام
می خواد بره خب به درک همینی که هست ختم کلام
+ نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1384ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط پوریا
|
+ نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1384ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط پوریا
|
گناه تو همين بود نداشتن صداقت
اما گناه من بود نكردن خيانت
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط پوریا
|
شراب را دوست دارم چون رنگ خون است
خون را دوست دارم چون در رگ جریان دارد
رگ را دوست دارم چون به قلب راه دارد
قلب را دوست دارم چون جایگاه توست
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط پوریا
|
می گویند شیشه ها احساس ندارند ! ولی وقتی روی شیشه بخار گرفته ای نوشتم
...
دوستت دارم آرام گریست
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط پوریا
|
چشم خود را به تو مديونم من
اگر عشق تو نبود: چشم من همچون ابر مثل ابري انبوه آنقدر ميباريد تا جهان خانه ي ظلمت مي شد
لب خود را به تو مديونم من
اگر عشق تو نبود: لب من چون گل پژمرده ي باغي مي شد و لب از بوسه تهي
هستيم را به تو مديونم من
اگر عشق تو نبود: كوچه ها قصه ي سرد،خانه ها لانه ي زرد،چشمه ها خاكي و خشك ودر انديشه ي بيهودگيم ناگهان ميمردم
(
تقديم به تنها عشق زندگيم)
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط پوریا
|
هرگاه طلوع خورشيد از مغرب به مشرق را ديدي
هرگاه پرواز ماهيان را ديدي
هرگاه شناي كبوتران را ديدي
هرگاه وفاي آدميان را ديدي
آنگاه بدان كه فراموشت كردم
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط پوریا
|
وقتی كه پرنده ها از اين ديار خسته می شن ميرن بهشهر عاشقا،عاشق و دلبسته میشن
وقتی كه شاپركـــها پراشــــونو بــاز می كنــــن خاطرهها زنده میشن، من با تو آغاز میكنم
به خدا عاشـــــــقتم ، به خدا عاشــــــــقتم چه تو خوابم چه بيدار، به خدا عاشـــقتم
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط پوریا
|